چند داستان زیبا و آموزنده
2- تشنه امام زمان(عج)
3- یک جفت جوراب زنانه
4- اثر خشم
5- حکایتی از کریم خان زند
6- عشق ورزیدن
7- داماد خوب و عروس بد
8- ماهی در خواب
9- درس آموزگار به شاگردانش
10- خیلی خری
1-تخفیف گرفتن دختر بدحجاب:
هر بار که برای خرید می رفت,کلی تخفیف می گرفت.میگفت تو خرید بلد نیستی!یه بار با من بیا;برات یه تخفیفحسابی می گیرم
آن روز بافروشنده جوان,با ناز و کرشمه از هر دری حرف زد وخندید.نیم ساعت بعد ,پس از فروشحیا و نجابتش توانست مانتو را با ده هزار تومان تخفیف بخرد!
استشمامرایحه تو لیاقت می خواهد,نگاه های هرزه مانند علف هرز جلوی رشد گل وجودت را میگیرند!
2- تشنه امام زمان(عج):
شاگرد: استاد، چکار کنم که خواب امام زمان روببینم؟
پیر مغان : شب یک غذای شور بخور. آب نخور و بخواب.
شاگرد دستور پیر رو اجرا کرد و برگشت.
شاگرد: استاد دائم خواب آب میدیدم!
خواب دیدم بر لب چاهی دارم آب مینوشم.
کنار لوله آبی در حال خوردن آب هستم!
در ساحل رودخانه ای مشغول….
گفت اینا رو خواب دیدم!
پیر مغان فرمود:
تشنه آب بودی خواب آب دیدی؛
تشنه امام زمان بشو تا خواب امام زمان ببینی!
3-یک جفت جوراب زنانه:
هوس زنگرفتن به سرم زده بود. دوست داشتم وضع مالی خانواده همسرم پایینتر از خانواده خودمباشد تا بتوانم زندگی بهتری برایش فراهم کنم. مادرم چنین دختری
برایم در نظرگرفتهبود. نمیدانم این خبر چگونه به گوش رئیسم رسید چون به
صرف نهار دعوتمکرد تا نصیحتم کند. اسم رئیس من عاصم است اما کارمندان به او
میگویند عاصمجورابی!
سر ساعت بهرستوران رفتم. رئیس تا مرا دید گفت: چون جوان خوب و نجیب و
سربهراهی هستیمیخوام نصیحتت کنم. و بعد هم گفت: مبادا به سرت بزنه و بخوای واسه زنت وضعبهتری فراهم کنی! و ادامه داد: اگه به حرفم گوش نکنی مثل من بدبخت می شی. همونطورکه من بدبخت شدم و حالا بهم میگن عاصم جورابی!
پرسیدم: جنابرییس چرا شما رو عاصم جورابی صدا میکنن؟ جواب داد: چون
بدبختی من از یهجفت جوراب شروع شد. و بعد داستان زندگی اش را برایم تعریف کرد:
وقتی خواستم زنبگیرم با خودم گفتم باید دختری از خانواده طبقه پایین بگیرم که
با دارو ندارمبسازه و توقع زیادی نداشته باشه. واسه همین یه دختر بیست و یک
ساله به اسمصباحت انتخاب کردم. جهیزیه نداشت. باباش یک کارمند ساده بود. چهره چندان جذابی همنداشت و من به خاطر انتخابم خوشحال بودم . صباحت زن زندگی بود.
بهش میگفتمامشب بریم رستوران؟ میگفت نه چرا پول خرج کنیم؟ میگفتم: صباحت جان لباس بخرم؟میگفت: مگه شخصیت آدم به لباسه؟
تا اینکه براشبه زور یه جفت جوراب خوشگل خریدم. دو ماه گذشت اما همسرم جوراب نو رو نپوشید.یهروز گفتم عزیزم چرا جوراب تازهات رو نمیپوشی؟ با خجالت جواب داد: آخه اینجورابا با کفشای کهنهام جور در نمیاد! به زور بردمش بیرون و براش
یه جفت کفش نوخریدم. فرداش که می خواستیم بریم مهمونی باز کفش و جوراب رو
نپوشید. بهشگفتم چرا تو کفش و جورابتو گذاشتی توی صندوق و نمیپوشی؟ جواب داد:
آخه لباسام باکفش و جورابم جور در نمیاد! همونروز یک دست لباس براش گرفتم.
اما همسرم بازنپوشید. دلیلش هم این بود: این لباسا با بلوز کهنه جور در نمیان!
رفتم دوتا بلوزخوب هم خریدم.. ایندفعه روسری خواست. روسری رو که خریدم . دیگه چیزی کم و کسرنداشت اما این تازه اول کار بود! چون جوراباش کهنه شدن و پیرهنش هم از مد افتادو از اول شروع کردم به خریدن کم و کسریهای خانوم! تا اینکه یهروز دیدماخماش رفته تو هم. پرسیدم چته؟ گفت این موها با لباسام جور نیست.
قرار شد هفتهاییه بار بره آرایشگاه. بعد از مدتی دیدم صباحت به فکر رفته. بهم
گفت: اسباب واثاثیه خونه قدیمی شده و با خودمون جور درنمیاد. عوض کردن اثاثیه
خونه ساده نبوداما به خاطر همسر کم توقعم عوضش کردم. مبل و پرده و میز
ناهارخوری وخلاصه همه اثاثیه خونه عوض شد. صباحت توی خونه باباش رادیو هم
ندیده بود اماتوی خونه من شبها تلویزیون میدید!
چند روز بعد ازقدیمی بودن خونه و کثیفی محله حرف زد. یک آپارتمان شیک تو یکی
از خیابونایبالاشهر گرفتم. اما این بار اثاثیه با آپارتمان جدید جور نبود!
دوباره اثاثیهرو عوض کردم. بعد از دو سه ماه دیدم صباحت باز اخم کرده. پرسیدم
دیگه چراناراحتی؟ طبق معمول روش نمیشد بگه اما یه جورایی فهموند که
ماشین میخواد!با کلی قرض و قوله یه ماشین هم واسه خانوم خریدم. حالا دیگه با
اون دختری کهزمانی زن ایدهال من بود نمیشد حرف هم زد! از همه خوشگلا
خوشگلتر بود!کارش شدهبود استخر و سینما و آرایشگاه و پارتی! دختری که تو
خونه باباش آبهم گیر نمیاورد تو خونه من گرونترین آب میوه ها رو میخورد. مدام زیر لب میگفت:
آدم باید همهچیزش با هم متناسب باشه!
اوایل نمیدونستممنظورش چیه چون کم و کسری نداشت. خونه، زندگی، ماشین، اثاثیه و بقیه چیزا روکه داشت. اما بعد از مدتی فهمیدم چیزی که در زندگی صباحت خانوم کهنه شده و بابقیه چیزا جور درنمیاد خودم هستم! مجبور شدم طلاقش بدم. خانه و ماشین و اثاثیهو هرچی که داشتم با خودش برد. تنها چیزی که برام موند همین لقب عاصم جورابیبود! یه جفت جوراب باعث شد که همه چی بهم بخوره. کاش دستم میشکست و براش جوراب نمیگرفتم!
4-اثر خشم:
یکی بود یکینبود، یک بچه کوچیک بداخلاقیبود. پدرش به او یک کیسه پر از میخ ویک چکش داد وگفت هر وقت عصبانی شدی، یک میخ به دیوار روبرو بکوب.
روز اول…..
پسرک مجبور شد37 میخ به دیوار روبرو بکوبد.در روزها و هفته ها ی بعد که پسرک توانست خلق و خوی خود را کنترل کند و کمترعصبانی شود، تعداد میخهایی که به دیوار کوفته بود رفته رفته کمتر شد.. پسرکمتوجه شد که آسانتر آنست که عصبانی شدن خودش را کنترل کند تا آنکه میخها رادر دیوار سخت بکوبد.
بالأخره به این ترتیب روزی رسیدکه پسرک دیگرعادت عصبانی شدن را ترک کرده بود و موضوع را به پدرش یادآوری کرد. پدر به اوپیشنهاد کرد که حالا به ازاء هرروزی که عصبانی نشود،یکی از میخهایی را که در طول مدت گذشته به دیوار کوبیده بوده است را از دیواربیرون بکشد.
روزها گذشت تابالأخره یک روز پسر جوان به پدرش روکرد و گفت همه میخها را از دیواردرآورده است. پدر، دست پسرش را گرفت و به آن طرف دیواری که میخها بر روی آنکوبیده شده و سپس درآورده بود، برد.
پدر رو به پسرکرد و گفت: « دستت درد نکند، کارخوبی انجام دادی ولی به سوراخهایی که در دیوار به وجود آورده ای نگاه کن !! ایندیوار دیگر هیچوقت دیوار قبلی نخواهد بود.
پسرم وقتی تو درحال عصبانیت چیزیرا می گوئی مانند میخی است که بر دیوار دلطرف مقابل میکوبی. تو می توانی چاقوئی را به شخصی بزنی و آن را درآوری، مهم نیستتو چند مرتبه به شخص روبرو خواهی گفت معذرت می خواهم که آن کار را کرده ام،زخم چاقو کماکان بر بدن شخص روبرو خواهد ماند. یک زخم فیزکی به همان بدی یک زخمشفاهی است.
5- حکایتیاز کریم خان زند:
مردی به دربارخان زند می رود و با ناله و فریاد می خواهد تا
کریمخان راملاقات کند...
سربازان مانعورودش می شوند!
خان زند در حالکشیدن قلیان ناله و فریاد مردی را می شنود
ومی پرسد ماجراچیست؟
پس از گزارشسربازان به خان؛
وی دستور می دهدکه مرد را به حضورش ببرند...
مرد به حضور خانزند می رسد و کریم خان از وی می پرسد:
چه شده است چنینناله و فریاد می کنی؟
مرد می گویددزد،
همه اموالم رابرده و الان هیچ چیزی در بساط ندارم !
خان می پرسدوقتی اموالت به سرقت میرفت تو کجا بودی؟!
مرد می گوید: منخوابیده بودم!
خان می گوید: خبچرا خوابیدی که مالت را ببرند؟
مرد در این لحظهآن چنان پاسخی می دهد که استدلالش
در تاریخماندگار می شود
وسرمشق آزادیخواهان می شود ...
مرد می گوید:
من خوابیدهبودم، چون فکر می کردم تو بیداری...!
خان بزرگ زندلحظه ای سکوت می کند
وسپس دستور میدهد خسارتش از خزانه جبران کنند
ودر آخر میگوید: این مرد راست می گوید ما باید بیدار باشیم...
6- عشق ورزیدن:
ﺭﻭﺯﯼ ﻣﺮﺩﯼ ﻋﻘﺮﺑﯽ ﺭﺍ ﺩﯾﺪ ﮐﻪ ﺩﺭﻭﻥ ﺍﺏ ﺩﺳﺖ ﻭ ﭘﺎ ﻣﯿﺰﻧﺪ،ﺍﻭﺗﺼﻤﯿﻢ ﮔﺮﻓﺖ ﻋﻘﺮﺑ ﺮﺍ ﻧﺠﺎﺕ ﺩﻫﺪ ﺍﻣﺎ ﻋﻘﺮﺏ ﺍﻧﮕﺸﺖ ﺍﻭ ﺭﺍ ﻧﯿﺶ ﺯﺩ .
ﻣﺮﺩ ﺑﺎﺯ ﻫﻢ ﺳﻌﯽ ﮐﺮﺩ ﺗﺎ ﻋﻘﺮﺏ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺍﺏﺑﯿﺮﻭﻥ ﺑﯿﺎﻭﺭﺩ،ﺍﻣﺎ ﻋﻘﺮﺏ ﺑﺎﺭ ﺩﯾﮕﺮ ﺍﻭ ﺭﺍ ﻧﯿﺶ ﺯﺩ .
ﺭﻫﮕﺬﺭﯼ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺩﯾﺪ ﻭﭘﺮﺳﯿﺪ : ﺑﺮﺍﯼ ﭼﻪ ﻋﻘﺮﺑﯽﺭﺍ ﮐﻪ ﻧﯿﺶ ﻣﯿﺰﻧﺪ ﻧﺠﺎﺕ ﻣﯿﺪﻫﯽ؟
ﻣﺮﺩ ﭘﺎﺳﺦ ﺩﺍﺩ: ﺍﯾﻦ ﻃﺒﯿﻌﺖ ﻋﻘﺮﺏ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻧﯿﺶ ﺑﺰﻧﺪ ﻭﻟﯽﻃﺒﯿﻌﺖ ﻣﻦ ﺍﯾﻦ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻋﺸﻖ ﺑﻮﺭﺯﻡ
.
.
ﺭﻫﮕﺬﺭ ﮔﻔﺖ : ﺁﻧﻘﺪﺭ ﻋﺸﻖ ﺑﻮﺭﺯ ﺗﺎ جونت درآد!
7- داماد خوب و عروس بد
ﺍﺯﺧﺎﻧﻤﯽ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ : ﺷﻨﯿﺪﻩ ﺍﻡ ﭘﺴﺮ ﻭ ﺩﺧﺘﺮﺕ ﻫﺮ ﺩﻭ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻧﺪ، ﺁﯾﺎ ﺍﺯ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺧﻮﺩﺭﺍﺿﯽ ﻫﺴﺘﻨﺪ ؟ﺧﺎﻧﻢ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ : ﺩﺧﺘﺮﻡ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺧﻮﺷﯽ ﭘﯿﺪﺍ ﮐﺮﺩﻩ ﮐﻪ ﻣﻦ ﻫﻤﯿﺸﻪﺑﺮﺍﯾﺶ ﺁﺭﺯﻭ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻡ . ﺍﺑﺪﺍ ﺩﺳﺖ ﺑﻪ ﺳﯿﺎﻩ ﻭ ﺳﻔﯿﺪﻧﻤﯽ ﺯﻧﺪ .
ﺻﺒﺤﺎﻧﻪ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺭﺧﺘﺨﻮﺍﺏ ﻣﯽ ﺧﻮﺭﺩ . ﺑﻌﺪ ﺍﻇﻬﺮﻫﺎ ﻫﻢ ﺩﻭ ﺳﻪﺳﺎﻋﺘﯽ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﺑﺪ . ﻋﺼﺮ ﺑﺎ ﺩﻭﺳﺘﺎﻧﺶ ﺑﻪ ﮔﺮﺩﺵ ﻣﯽ ﺭﻭﺩ ﻭ ﺷﺐ ﻫﻢ ﺑﺎ ﺗﻔﺮﯾﺤﺎﺗﯽ ﻣﺜﻞ ﺳﯿﻨﻤﺎ
ﻭ ﺗﻠﻮﯾﺰﯾﻮﻥ ﺳﺮ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﮔﺮﻡ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ . ﯾﻘﯿﻦ ﺩﺍﺭﻡ ﮐﻪ ﺩﺍﻣﺎﺩﻡ ﻫﻢ ﺑﺎ ﺩﺍﺷﺘﻦچنین ﻫﻤﺴﺮﯼ ﺳﻌﺎﺩﺗﻤﻨﺪ ﺍﺳﺖ !
ﭘﺮﺳﯿﺪﻥ ﻭﺿﻊ ﭘﺴﺮﺕ ﭼﻄﻮﺭ ﺍﺳﺖ ؟
ﮔﻔﺖ : ﺍﻭﻩ ﺍﻭﻩ !!! ﺧﺪﺍ ﻧﺼﯿﺐ ﻧﮑﻨﺪ ! ﺑﻼ ﺑﺪﻭﺭ ، ﯾﮏ ﺯﻥﺗﻨﺒﻞ ﻭ ﻭ ﻭﺍﺭﻓﺘﻪ ﺍﯼ ﺩﺍﺭﺩ ﮐﻪ ﺍﻧﮕﺎﺭ ﺧﺎﻧﻪ ﺷﻮﻫﺮ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺗﻨﺒﻞ ﺧﺎﻧﻪ ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺍﺳﺖ .
ﺩﺳﺖ ﺑﻪ ﺳﯿﺎﻩ ﺳﻔﯿﺪ ﮐﻪ ﻧﻤﯽ ﺯﻧﺪ . ﺍﺻﺮﺍﺭ ﺩﺍﺭﺩ ﮐﻪ ﺻﺒﺤﺎﻧﻪﺭﺍ ﺩﺭ ﺭﺧﺘﺨﻮﺍﺏ ﺑﺨﻮﺭﺩ . ﺗﺎ ﻇﻬﺮ ﺩﻫﻦ ﺩﺭﻩ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ . ﺑﻌﺪ ﺍﻇﻬﺮ ﻫﺎ ﺑﺎﺯ ﺗﺎ ﻏﺮﻭﺏ ﺧﺒﺮ ﻣﺮﮔﺶﮐﭙﯿﺪﻩ ! ﻋﺼﺮ ﻫﻢ ﺍﺯ ﺧﺎﻧﻪ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﻣﯽ ﺭﻭﺩ ﻭ ﺗﺎ ﻧﺼﻔﻪ ﺷﺐ ﻣﺸﻐﻮﻝ ﮔﺮﺩﺵ ﺍﺳﺖ . ﺑﺎ ﻭﺟﻮﺩ ﺍﯾﻦﺯﻥ ، ﭘﺴﺮﻡ ﺑﺪﺑﺨﺖ ﺍﺳﺖ
8- ماهی در خواب
ماهی داخل آکواریوممون هی می خواست یه چیزی بهم بگه .
تا دهنشو وامی کرد آب می رفت تو دهنش نمی تونست بگه .
دست کردم تو آکواریوم درش آوردم.
شروع کرد از خوشحالی بالا پایین پریدن .دلم نیومد دوباره
بندازمش اون تو. اینقده بالا پایین پرید خسه شدخوابیـــد .
دیدم بهترین موقعه تا خوابه دوباره بندازمش تو آب.
ولی الان چند ساعته بیدار نشده یعنی فکرکنم بیدار شده دیده
انداختمش اون تو قهر کرده خودشو زده به خواب ؟؟..................
این داستان رفتار بعضی از آدم هایی است که کنارمونند.
دوستشون داریم و دوستمون دارند ولی مارونمی فهمند
و فقط تو دنیای خودشون دارند بهترینرفتار را با ما می کنند.
9- درس آموزگار به شاگردانش
معلم یک مدرسه به بچه های کلاس گفت که میخواهد با آنهابازی کند. او به آنها گفت که فردا هر کدام یک کیسه پلاستیکی بردارند و درون آن بهتعداد آدم هایی که از آنها بدشان می آید ، سیب زمینی بریزند و با خودبه مدرسه بیاورند.فردا بچه ها با کیسه های پلاستیکی به مدرسه آمدند.درکیسهی بعضی ها ۲ بعضی ها ۳ ، و بعضی ها ۵ سیب زمینی بود. معلم به بچه ها گفت : تایک هفته هر کجا که می روند کیسه پلاستیکی را با خود ببرند.روزها به همین ترتیبگذشت و کم کم بچه ها شروع کردند به شکایت از بوی سیب زمینی های گندیده. به علاوه ،آن هایی که سیب زمینی بیشتری داشتند از حمل آن بار سنگین خسته شده بودند. پس ازگذشت یک هفته بازی بالاخره تمام شد و بچه ها راحت شدند. معلم از بچه ها پرسید: ازاینکه یک هفته سیب زمینی ها را با خود حمل می کردید چه احساسی داشتید؟ بچه ها ازاینکه مجبور بودند. سیب زمینی های بدبو و سنگین را همه جا با خود حمل کنند شکایتداشتند.
آنگاه معلم منظور اصلی خود را از این بازی، این چنین توضیحداد: این درست شبیه وضعیتی است که شما کینه آدم هایی که دوستشان ندارید را در دلخود نگه می دارید و همه جا با خود می برید. بوی بد کینه و نفرت قلب شما را فاسد میکندو شما آن را همه جا همراه خود حمل میکنید. حالا که شما بوی بد سیب زمینیها رافقط برای یک هفته نتوانستید تحمل کنید پس چطور می خواهید بوی بد نفرت را برای تمامعمر در دل خود تحمل کنید؟
10- خیلی خری
علامه جعفری میگفت تو یکی از زیاراتم که مشهد رفته بودم به امام رضا گفتم«یا امام رضا دلم میخواد تواین زیارت خودمو از نظر تو بشناسم که چه جوری منو می بینی نشونه شم این باشه که تاوارد صحنت شدم
ازاولین حرف اولین کسی که با من حرف می زنه من پیامتو بگیرم»
گفتندوارد صحن که شدم خانممو گم کردم. اینور بگرد، اونور بگرد
یهدفه دیدم داره میره خودمو رسوندم بهش و از پشت سر صداش زدم که کجایی؟
روشوکه برگردوند دیدم زن من نیست بلافاصله بهم گفت:
«خیلی خری»
حالامنم مات شده بودم که امام رضا عجب رک حرف میزنه.
زنهدید انگار دست بردار نیستم دارم نگاش می کنم گفتش
«نه فقط خودت پدر و مادر وجدو آبادتم خرند»
علامهمیگن این داستانو برای مطهری تعریف کردم تا ۲۰ دقیقه می خندید.


چند داستان زیبا و آموزنده
