روژینا سلطانیروژینا سلطانی، تا این لحظه: 19 سال و 3 ماه و 16 روز سن داره

وبلاگ شخصی روژینا سلطانی

شب قدر ...

1392/5/5 11:40
نویسنده : روژینا سلطانی
100 بازدید
اشتراک گذاری


نشسته ام و در گوشم صدایِ خوشِ مناجات با تو زمزمه می شود ... 

همه خوابیده اند و من مشغول راز و نیاز با تو هستم ....

عاشقانه هایم را با تو میگویم و حاجاتم را از تو طلب میکنم ....

تمام وجودم و تمام سپاسم را تقدیم وجودت میکنم ....

هرچند چیزی از خود ندارم و همینی هم که هستم ، 

همین "ّبودن" را هم تو به من بخشیده ای ....

و باز هم لطف توست اگر من این روزها در تلاشم تا "بودنم" رنگ بندگی بگیرد ....

به جای صدای موسیقی ها این روزها صدای ذکر تو در گوشم زمزمه می شود ...

انس گرفته ام با ابوحمزه و مناجات خمس عشر ....

به امین الله و عهد بیشتر از قبل عشق می ورزم ...

مناجات ها و دعاهایی را می خوانم که تا به حال نخوانده بودم ...

و زیبایی هایی را میبینم که تا به حال ندیده بودم ...

و صداهایی را می شنوم که تا به حال نشنیده بودم ...

نوزادی هستم که در آغوش تو تولدی دوباره یافته است ...

این بار جهانی زیباتر دارم ... جهانی پر از آرامش با یاد تو ....

برای اولین بار نماز شب و لذتش را می چشم ...

برای اولین بار می فهمم معنای شب زنده داری را ...

تازه می فهمم خواندن نافله ها چه لذتی دارد ...

تازه میفهمم شیرینی بخشیدن و گذشت برای رضای تو را ...

تازه می فهمم زندگی را ...

تازه می فهمم بندگی را ...

تازه می فهمم تو را ...

تازه می فهمم خودم را ...

دنیایت چقدر زیباست ... دوست داشتنت چقدر زیباست .... 

و تو چقدر زیباتری ...

و صدای استاد در گوشم است که میگفت 

"الله اکبر" یعنی بزرگی نیست که قابل قیاس با تو باشد ....

در برابر تو همه کوچکند و تو بزرگ تر ...

تو زیباتری ... مهربانتری ... دلنشین تری ... بخشنده تری ... 

تو برتری ... از همه چیز و همه کس برتری ....

و باز صدای استاد در گوشم است که می گقت 

سرباز امام زمان باید قوی باشه ...

و حالا به عشق مولایم تمرین بندگی میکنم ...

تا دل تنها و غریبش را تسلی بخشم ...

تا شاید خوبی من مرهمی برای قلب منتظرش باشد ...

تا بداند در این دنیایی که از ظلم پر شده است 

هنوز هم هستند کسانی که بی صبرانه در انتظار ظهورش لحظه ها را سپری میکنند ...

و باز صدای استاد در گوشم است که می گفت ....

و صدای استاد که می گفت ...

و صدایش که از تو برایم می گفت ...

حرف هایش که خوب بودن را به من آموخت ...

و نگاهش که آرامش را هدیه ام کرد ...

و رفتارش که بندگی را به من آموخت ...

و خودش و همه ی وجودش که بوی تو و رنگ تو را دارد ....

و باز شب از نیمه گذشته است 

و من در خلوت خود با گریه تو را میخوانم و تو را می طلبم 

و تو با نعمت هایی که ارزانی ام می داری 

چه زیبا دلبری میکنی از بنده ی کوچکت ... و چه زیباتر خودت را به من نشان می دهی ...

و چه حرف هایی که نمی شود گفت و حتی نمی شود نوشت ...

و باز به پاس همه ی الطافی که به من داشتی سپاس گزارت هستم مهربان معبود من ...

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)