روژینا سلطانیروژینا سلطانی، تا این لحظه: 19 سال و 3 ماه و 16 روز سن داره

وبلاگ شخصی روژینا سلطانی

ساعت خنده

بچه ها دیگه درس و مدرسه بسه بیاین یه ساعت بخندیم تا حالا توجه کردین هیچ قنادی قند نمیفروشه !؟ هیچ عطاری عطر نمیفروشه قهوه خونه هام همه چی دارن جز قهوه ! جدا چرا !؟ ************** بچه که بودم باورم نمیشد دو سوم بدن مارو آب تشکیل میده تا اینکه این کارتونهای ژاپنی رو دیدم. لامصبا گریه می کنن سیل میاد ************** امروز دست خط خودمو بردم دارو خونه … بهم دارو داد ! *********************** یعنی اینقدر که واسه “اینترنت شبانه رایگان ” شب زنده داری کردم اگه واسه نماز شب ، شب زنده داری میکردم الان یه...
22 مهر 1392

چه زود بزرگ شدی

تقدیم به عزیزتر از جانم، دختر گلم، به مناسبت رفتنش به کلاس اول روژینای من، ازهنگامی که در یک روز زرد پاییزی وجودت با وجودم پیوند خورد و پس از آن حرکت های کوچکت را در درونم احساس کردم، بزرگتر از آنچه که بودی یافتمت، نه مثل یک جنین تازه شکل گرفته و ناقص، که مثل یک انسان بالغ. عزیز من؛ نه ماه انتظار برای دیدنت سخت بود اما وقتی به دنیا آمدی همان چیزی بودی که تصورش را در ذهن می پروراندم. صورت کامل قشنگت نه مثل یک نوزاد زشت تازه به دنیا آمده، ورم کرده بود ونه چشم هایت به روی این دنیا بسته، بلکه نوزاد پرجنب وجوشی بودی با چشمانی باز و نگاهی کنجکاو و پر از جست و جو که برای اولین بار بروی صورتم می افتاد. می دانستم که تو بیقرار ت...
14 مهر 1392

روزهای خوش مدرسه

هنوز چند روز از شروع مدارس نگذشته که معلم مهربونم خانم میرزایی که تو همین چند روزه عاشقش شدم من رو مبصر کلاس کرد.خیلی خوشحالم که مبصر شدم. امروز با بچه های مدرسه رفتیم دیدن نمایش طنز شنگول و منگول و بچه سوم که خیلی زیبا بود. همه بچه ها از دیدن این تئاتر طنز لذت بردن. معلم عزیزم امروز به من جایزه هم داد که خیلی دوستش دارم یک انگشتر زیبا که همونجا دستم کردم و هنوز هم دستمه. با دیدن محبتای معلم عزیزم خانم میرزایی تصمیم گرفتم منم معلم بشم اونم معلم کلاس اول. راستی دیروز رفتم وبلاگ خانم میرزایی دیدم وبلاگ من رو لینک کرده خیلی خوشحال شدم. از اینکه اومده تو وبلاگ من و نظر داده هم بی نهایت خوشحال شدم. ...
10 مهر 1392

اولین روز مدرسه

بالاخره انتظارها به سر اومد و و اول مهر شد. من به همراه مامان عزیزم که معلمه به مدرسه رفتیم. روز جشن شکوفه ها کلاس بندی شده بودیم و من می دونستم کجا باید برم. خانم معلم ما - خانم میرزایی - یه خانم خیلی مهربونه که کلی ازش خوشم اومد . شب قبل لوازم التحریری که گفته بودن رو خریدیم و امروز تو مدرسه بهمون کتاب دادن. با دیدن کتابهام خیلی خوشحال شدم. فکر کردن به اینکه تا چند وقت دیگه می تونم اینهمه کتاب رو بخونم واسم هیجان انگیزه. امروز خانم معلممون بهمون سرمشق داد . باید همش بنویسیم: ا  ا  ا  ا  ا  ا  ا  ا  ا  ا  ا  ا  ا  ا  ا  ا    چه کاریه آخه اینهمه ا نوشتن یه چند تا نکته که من تو همین یه روز مدرسه رفتن فهمی...
2 مهر 1392

جشن شکوفه ها - روژینا در کلاس اول

امروز سی و یکم شهریور ماه سال 1392 روز جشن شکوفه هاست. روزی که روژینای ما به کلاس اول میره. من و مامانم و مامان روژینا همراهش به مدرسه رفتیم. باورمون نمیشه روژینا به همین زودی مدرسه ای شد. چه زود گذشت دوران کودکی روژینا. گذشت ... تابستانی که بی قرارآمدنش بود م  ... تابستانی که برایش روز شماری می کردم ...  همه چه زود گذشت  .... آستانه ی مهر آمدو روزی خاطره انگیز به نام جشن شکوفه ها .. و مدرسه باز پرخواهدشد از بوی عطر معصومیت بچه هایی که می آیندتا  بخوانند و بنویسند .. کودکانی که مضطربند.گریه می کنند یا آه می کشند ... کودکانی که مادرشان را بیشتر ا...
31 شهريور 1392