روژینا سلطانیروژینا سلطانی، تا این لحظه: 19 سال و 3 ماه و 16 روز سن داره

وبلاگ شخصی روژینا سلطانی

نوبت شیرینی دادن من

یه رسم جالب تو کلاس ما هست اونم اینه که به هر نشانه که می رسیم بچه هایی که اول اسمشون اون نشانه هست شیرینی میارن. خیلی دوست داشتم به نشانه (( ر)) برسیم تا من هم مثل بچه ها با جعبه شیرینی به مدرسه برم. تا اینکه این هفته نشانه (( ر)) رو خانم معلم عزیزم تدریس کرد و من هم با شیرینی به مدرسه رفتم. احساس می کنم نشانه (( ر))  نشانه منه . یه علاقه خاصی بهش پیدا کردم . با یاد گرفتن (( ر)) دامنه لغاتم خیلی بیشتر شد . خیلی از کلمات رو دیگه می تونم بنویسم که از همه زیباتر کلمه مادر هستش. این روزها خیلی خوشحالم. خوشحال از اینکه دارم چزء شاگردهای خوب کلاس میشم که معلم ازشون خیلی راضین. اینکه مامانم معلم مدرسه من هست کلی...
13 آذر 1392

چند جمله با مادرم

مامان مهربانم، آهنگ صدایت، زیباترین ترانه زندگی‌ام، نفس هایت، تنها بهانه نفس كشیدنم و وجودت تنها دلیل زنده بودنم شد وقتی چشم به جهان گشودم. قلب کوچکم مهربانی لبخند و نگاهت را که پر ازصداقت و بی ریایی بود احساس کرد. دیدم زمانی را که با لبخندم لبخند زیبائیبر چهره خسته ات نشست و دنیایت سبز شدو با گریه ام دلت لرزید و طوفانیگشت. از همان لحظه فهمیدم که تنها در کنار این نگاه پرمهر و محبت است کهاحساس آرامش و خوشبختی خواهم کرد. هرگز صدای مهربانت را که هر شب برایم لالائی می خواند فراموش نمی کنم،همان صدای قشنگی که حالا نیز به تمام دلتنگی هایم پاسخ می دهد و آغوش گرمو مهربانش را پناهگاه تمام دلتنگی هایم کرده است. مادر وقتی از تو حرف می...
7 آذر 1392

تولد مامان عزیزم مبارک

چهارم آذرماه تولد مامان عزیزم مبارک فوووووووووووووووت فوووووووووووووووت فوووووووووووووووت فوووووووووووووووت فوووووووووووووووت بیا شمعا رو فوت کن تولدت مبارک   اینم یه عالمه کادو واسه مامان عزیزم زرین جون ببخشید ناقابل دیگه خوب حالا نوبت رقصیدن خوشگلا باید برقصن   خوشگلا دارن میرقصن زشتها هنوز نشستن ...
3 آذر 1392

عاشق درس و مدرسه شدم

  بعد از سه روز تعطیلی به مناسبت تاسوعا و عاشورا باز مدرسه ها باز شد و من به مدرسه رفتم. دلم برای هم کلاسی هام و معلم عزیزم خیلی تنگ شده بود . روم نمیشه به معلمم بگم چقدر دوستش دارم. با اینکه قبلاً از مدرسه رفتن و جدا شدن از محیط گرم خونه بدم می اومد اما الان به مدرسه انس گرفتم و دوست دارم به مدرسه برم و درس بخونم . این روزها کلی می نویسم. کم کم داره دامنه لغاتی که می تونم بنویسم زیاد میشه. هر روز مامانم به من املا میگه و منم با اشتیاق می نویسم. ...
26 آبان 1392

شهادت مظلومانه امام حسین(ع) و یاران باوفایش تسلیت باد

عاشورا هر روز در کربلای دلمان اتفاق می افتد. کوشش کنیم حسین دل، به دست یزید نفس، تشنه لب شهید نشود . . . آنان که رفتند، کاری حسینی کردند. آنان که ماندند باید کاری زینبی کنند و گرنه یزیدی اند . ...
21 آبان 1392

املا گفتن به روژینا

بعد از اتمام نشانه ها درس های روژینا شروع شد و هر روز باید بهش املا بگیم. املا گفتن با چند تا حرف خیلی سخته اما کم کم با افزایش دامنه حروفی که روژینا یاد می گیره کلمات بیشتری رو می تونه بنویسه . امروز روژینا داره میره اردو . همیشه روزهایی که از طرف مدرسه میره اردو یا پارک  خیلی خوشحاله و صبح زود  پا میشه و به سرعت کارهاش رو می کنه تا بره مدرسه. کلی هم واسش خوراکی گرفتیم تا با خودش ببره هرچند که اشتهاش کمه و معمولاً اکثر خوراکی ها رو بر می گردونه. دو روز پیش هم روز دانش آموز بود که ما واسه روژینا یه لباس شیک از کرمان خریدیم.  خودش از این لباسه خیلی خوشش میاد. ...
15 آبان 1392

انشا یک بچه دبستانی در مورد خارجی ها

پدرم همیشه می‌گوید : " این خارجی‌ها که الکیخارجی نشده‌اند، خیلی کارشان درست بوده که توی خارج راهشان داده‌اند " البته من هم می‌خواهم درسمرابخوانم؛ پیشرفت کنم؛ سیکلم را بگیرم و بعد به خارج بروم. ایران باخارج خیلی فرغ دارد. خارج خیلی بزرگتر است. من خیلی چیزها راجب بهخارج می‌دانم . تازه دایی دختر عمه‌ی پسرهمسایه‌مان در آمریکا زندگی می‌کند. برای همین هم پسر همسایه‌مان آمریکارا مثل کف دستش می‌شناسد. او می‌گوید: "در خارج آدم‌هایقوی کشور را اداره می‌کنند " مثلن همین "آرنولد"که رعیس کالیفرنیا شده است ما خودمان در یک فیلم دیدیم کهچطوری یک نفره زد چند نفر را لت و پار کرد و بعد... ما دیدیم که چقدر زورش زیاد است، بازو دارد...
11 آبان 1392

پایان یادگیری نگاره ها

بالاخره بعد از یکماه و چند روز یادگیری نگاره ها تموم شد و روژینا تقریباً همه نگاره ها رو بخوبی یاد گرفت . البته این یادگیری  رو مدیون معلم عزیزش خانم میرزاییه که تو این مدت خیلی با بچه ها کار کرد . از اینکه روژینا می تونه بنویسه من و باباش خیلی خوشحالیم . اینکه بچه آدم داره بزرگ میشه و هر روز چیزهای جدیدی یاد می گیره خیلی دلپذیره. ...
7 آبان 1392

جوجه اردک زشت

یکی از  بعداز ظهرهای آخر تابستان بود . نزدیک یک کلبه قدیمی در دهکده  خانم اردکه لانه  اش را  کنار دریاچه ساخته بود. اون پیش خودش فکر می کرد: مدت زیادی هست که روی این تخم ها خوابیده ام . او تنها نشسته بود و بقیه اردکها مشغول شنا بودند  کم کم تخم ها شروع به حرکت کردند و با نوکهای قشنگ کوچکشان پوسته ی تخم شان را شکستند  . آنها یکی یکی بیرون آمدند اما هنوز خیس بودند و نمی توانستند که بخوبی روی پاهایشان بایستند بزودی جوجه ها روی پا هایشان ایستادند و شروع به تکان دادن خودشان کردند.تا اینکه پرها ی...
4 آبان 1392

داستان کوتاه کودکانه

کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسید: می گویند فردا شما مرا به زمین می فرستید، اما من به این کوچکی وبدون هیچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم؟ خداوند پاسخ داد: در میان تعداد بسیاری از فرشتگان،من یکی را برای تو در نظر گرفته ام، او از تو نگهداری خواهد کرد اما کودک هنوزاطمینان نداشت که می خواهد برود یا نه،گفت : اما اینجا در بهشت، من هیچ کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و این ها برای شادی من کافی هستند. خداوند لبخند زد: فرشته تو برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود کودک ادامه داد: من چگونه می توانم بفهمم مردم چه میگویند وقتی زبان آنها را ن...
4 آبان 1392