روژینا سلطانیروژینا سلطانی، تا این لحظه: 19 سال و 3 ماه و 13 روز سن داره

وبلاگ شخصی روژینا سلطانی

اعتراف می کنم - طنز

اعتراف میکنم بچه که بودم یه بار با آجر زدم تو سر یکی از بچه های اقوام , تا ببینم دور سرش از اون ستاره ها و پرنده ها می چرخه یا نه!!!!! تازه هی چند بارم پشت سر هم این کار و کردم , چون هر چی می زدم اتفاقی نمی افتاد!!!! ا عتراف می کنم معلم دوم دبستانم می گفت املا ها رو خودتون بنویسید که من با دوربین مخفیا می بینم کی به حرفام گوش می ده …ازون روز کار من شده بود گشتن سوراخ سمبه های خونه و سوال های مشکوک از مامان بابام:امروز کی اومد؟ کی رفت؟ به کودوم وسیله ها دست زد؟ بیشترم به دریچه کولر شک داشتم اعتراف می کنم کلاس اول دبستان بودم تحت تاثیر این حرفا که نباید به غریبه آدرس خونتون رو بدید، روز اول به ر...
5 دی 1392

درس زندگی

برای خودت زندگی کن نه برای مردم.. از اون چیزی که هستــی نهایت لذت رو ببر… مطمئن باش یکی الان آرزوشه که جای تو باشه… تاکنون دوستی را پیدا نکرده ام که به اندازه ” تنهایی ” شایسته رفاقت باشد . . برای هر کس که ادعای رفاقت می کند درب را باز نکن، خیلی ها مثل بچه ها درب را میزنند وفرار می کنند. اگر می‌دانستید، یک محکوم به مرگ، چقدر در آرزوی بازگشت به زندگی است، آنگاه قدر روزهایی را که با غم و اندوه و نگرانی و بدخلقی می‌گذرانید، می‌دانستید. کوچک که بودم فکر می کردم آدمها چقدر بزرگند ! و ترس برم میداشت بزرگ که شدم دیدم چقدر بعضی آدمها کوچکند و باز ترسیدم . . . ...
3 دی 1392

اربعین آمد دلم را غم گرفت

درسی که اربعین به مامیدهد، زنده نگهداشتن یادِحقیقت وخاطره ی شهادت درمقابل طوفان تبلیغات دشمن است. « مقام معظم رهبری » اینک قریب چهل روز از غروب غم فزای شهادت شقایق‌ها می‌گذرد؛ و اینک از صدای نحص شلاق خزان بر پیکر آلاله‌ها، اربعینی می‌گذرد و اسارت، سیلی، غربت، فریاد و بیدارگری سهم حاملان پیغام قاصدک های عترت و عظمت شد. از آن روز تا امروز چهل روز در سوگ ابرمردی نشستیم که حیات اسلام مدیون رگ‌های پاره پاره اوست. قصه سر و نیزه، قصه لب‌های خونین و قرآن، قصه سیلی و صورت گلگون کودک غمگین و تمام حقیقت هایی که هر سال از پرده چشمان ما می گذرد را شنیده ایم. اربعینی با دختر کوچک حسین (ع) مهر را در آغوش گرفتیم، ناله زدیم، درد دل‌ها گفتیم ...
1 دی 1392

شب یلدا

شب یلدا یا «شب چله» شب اول زمستان و درازترین شب سال است. و فردای آن با دمیدن خورشید، روزها بلند تر می شود به همین دلیل ایرانیان باستان، آخر پاییز و اول زمستان را شب زایش مهر یا زایش خورشید می خواندند و برای آن جشن بزرگی بر پا می کردند. یلداست بگذاریم هر چه تاریکی هست هرچه سرما و خستگی هست تا سحر از وجودمان رخت بربندد امشب بیداری را پاس داریم تا فردایی روشن راهی دراز باقیست برای خواندن چند تا جوک به ادامه مطلب برین اخطار! مردی و مردانگی هیچ ربطی به هم ندارند گول شباهت ظاهری کلمات را نخورید ! ***** قبض آب خونه حیف نون ...
30 آذر 1392

تولد دختر عمه عزیزم فاطمه خانم نقش بند مبارک

آغاز چهارمین سال زندگی فاطمه خانم عزیز مبارک برایت یک بغل مریم"که مستش میشوی هردم" برایت قدرت ارش"که دشمن را زنی اتش" برایت سفره ای ساده"حلال و پاک و اماده" برایت یک تن سالم برایت هرچه خوبی هست صمیمانه دعا کردم   نگاهت زیباتر از خورشید ، دلت پاک تر از آسمان و صدایت آرام تر از نسیم بهار  . . . تولد آسمانیت مبارک تمام دقايق مانده از عمرم به همراه زيبا ترين بوسه های عاشقانه هديه اي براي روز تولد تو لمس بودنت مبارک لبت شاد و دلت خوش تو گل پرخنده باشی بیا شمعا رو فوت کن که صد سال ...
26 آذر 1392

روژینا در مدرسه

چه زود گذشت. سه ماه از اولین روزی که روژینا به مدرسه رفت گذشت. حالا دیگه به درس و مدرسه علاقه پیدا کرده و هر روز چیزهای جدیدی یاد می گیره . خیلی از نشانه ها رو یاد گرفته و کلمات زیادی رو می تونه بنویسه. هر روز باید بهش املا بگم و خودش هم از املا نوشتن لذت می بره. روژینا تو ریاضی هم پیشرفت زیادی کرده و این جند روز با جمع هم آشنا شده و می تونه دو عدد رو با هم جمع کنه. تنها مشکل این روزهای روژینا اینه که خیلی با لپ تاپش  بازی می کنه و حسابی خسته میشه. تازگیها به بازی کلاه قرمزی علاقه پیدا کرده و هر وقت بتونه مشغول این بازی میشه. بقدری هم حرفه ای شده که هر دور بازیش کلی طول می کشه. ...
26 آذر 1392

خدایا

در هیاهوی زندگی دریافتم ؛ چه بسیار دویدن ها،که فقط پاهایم را از من گرفت در حالی که گویی ایستاده بودم ، چه بسیار غصه ها،که فقط باعث سپیدی موهایم شد در حالی که قصه ای کودکانه بیش نبود ، دریافتم،کسی هست که اگر بخواهد "می شود " و اگر نخواهد "نمی شود " به همین سادگی ... کاش نه میدویدم و نه غصه می خوردم فقط اورا می خواندم و بس خدایا ! تو را غریب دیدم و غریبانه غریبتشدم، تو را بخشنده پنداشتم و گنه کارشدم، تو را وفادار دیدم و هر جا که رفتمبازگشتم، تو را گ...
25 آذر 1392

فرزند دلبندم، دوستت دارم

فرزند عزیزمآن زمان که مرا پیر و از کار افتاده یافتی صبور باش و مرا درک کن . اگرهنگام غذا خوردن، لباس هایم را کثیف کردم و یا نتوانستم لباسهایم را بپوشم صبورباش و به یاد بیاور که همین کارها را به تو یاد دادم . … اگرزمانی که صحبت میکنم حرفهایم تکراری و خسته کننده است صبور باش و حرفهایم را قطعنکن و به حرفهایم گوش فرا ده، همانگونه که من در دوران کودکی به حرفهای تکراریتبارها و بارها با عشق گوش فرا دادم . اگرزمانی را برای تعویض من میگذاری با عصبانیت این کار را نکن و به یاد بیاور، وقتیکوچک بودی، من نیز مجبور می شدم روزی چند بار لباسهایت را عوض کنم . برایسرگرمی یا خواباندنت مجبور می شدم بارها و بارها داستانی را بر...
25 آذر 1392

مناجات نامه یه دانش آموز

پروردگارا سال گذشته هنگامامتحان خواستم تقلب کنم ، معلم از راه رسید ؛ رنگ از رخسارم پرید ؛ برگه امتحانیام را گرفت و کشید و آن را از هم درید و چنان کشیده ای به صورتم کشید که برق سهفاز از چشمم پرید و صدایش را مادرم در خانه شنید ! الهی سوگند به بلندای درختچنار و به ترشی رب انار ؛ ترحمی بنما بر این بنده بی مقدار ؛ بی کار و بی عار کهدمارش را برآورده روزگار ! ای خالق مدرسه و ای به وجودآورنده فرمول های حساب و هندسه ؛ ای خدای عزیزم ، بیزارم از این نیمکت و میزم ؛دانش آموزی سحر خیزم که هر روز صبح زود ساعت ۱۰ ازخواب بر می خیزم ؛ و روز های شنبه تا پنجشنبه اغلب از مدرسه می گریزم ؛ که منانسانی نحیفم و در کلاس درس بسیار ضعیفم ؛ ا...
25 آذر 1392