روژینا سلطانیروژینا سلطانی، تا این لحظه: 19 سال و 3 ماه و 13 روز سن داره

وبلاگ شخصی روژینا سلطانی

جوک های آخر هفته ای - فک و فامیله ما داریم

با خواهرم رفتیم عطاری به فروشنده میگه ۱۰۰۰تومن زردچوبه بده ۱۰۰۰تومن فلفل سیاه بده ؛ فروشنده کشیده داده بعد خواهرم میگه چقدر میشه ؟ ***** پدر من هر دفعه بعضی محصولات رو به صورت آزمایشی و ارد خونه می کنه ؛ اگه دید زود تموم میشه دیگه جلوی وارداتش رو می گیره ، اگه دید تموم نمیشه به تعداد زیاد وارد می کنه … یکی نیست بگه آخه پدر من این چه الگویی که شما پیش رو گرفتی ؟؟؟ ***** پسرخالم اومده خونمون شب خوابش برده ، ساعت ۳ نصف شب بیدارم کرده با تعجب میگه :‌ پاشو پاشو تو خونه ی ما چیکار میکنی ؟؟؟ ***** داداش کوچیک دوستمو بردیم آمپول بزنیم … پرستار گفت : بخواب آمپولتو بزنم … بچه گفت : خوابم نمیاد … ***** خواهرزاده ی ۵ س...
21 آذر 1392

پ ن پ

اومده بودن خواستگاریم میگم من فعلا میخوام درس بخونم...میگن یعنی حالاحالا ها طول میکشه؟ میگم پ ن پ ده دیقه صب کن همین دو صحفه هم بخونم بعد ********************************* دوستم زنگ زده میگه چکار میکنی ؟ میگمماشینمو آوردم تعمیرگاه . میگه مگه خرابه ؟ پــــ نَ پـَــــ آوردمشتعمیرگاه عیادت دوستای مریضش ********************************* مامان و بابام موقع جابه جا کردن مبل یکدفعه ولش کردند رو پام اشکم در اومده،تازه می پرسن دردت اومد؟ پـــ نــه پـــ از اینکه میبینم رابطه شما دوتا انقدر خوبه و با هم همکاری می کنید، دارم اشک شوق می ریزم ...
13 آذر 1392

نوبت شیرینی دادن من

یه رسم جالب تو کلاس ما هست اونم اینه که به هر نشانه که می رسیم بچه هایی که اول اسمشون اون نشانه هست شیرینی میارن. خیلی دوست داشتم به نشانه (( ر)) برسیم تا من هم مثل بچه ها با جعبه شیرینی به مدرسه برم. تا اینکه این هفته نشانه (( ر)) رو خانم معلم عزیزم تدریس کرد و من هم با شیرینی به مدرسه رفتم. احساس می کنم نشانه (( ر))  نشانه منه . یه علاقه خاصی بهش پیدا کردم . با یاد گرفتن (( ر)) دامنه لغاتم خیلی بیشتر شد . خیلی از کلمات رو دیگه می تونم بنویسم که از همه زیباتر کلمه مادر هستش. این روزها خیلی خوشحالم. خوشحال از اینکه دارم چزء شاگردهای خوب کلاس میشم که معلم ازشون خیلی راضین. اینکه مامانم معلم مدرسه من هست کلی...
13 آذر 1392

چند جمله با مادرم

مامان مهربانم، آهنگ صدایت، زیباترین ترانه زندگی‌ام، نفس هایت، تنها بهانه نفس كشیدنم و وجودت تنها دلیل زنده بودنم شد وقتی چشم به جهان گشودم. قلب کوچکم مهربانی لبخند و نگاهت را که پر ازصداقت و بی ریایی بود احساس کرد. دیدم زمانی را که با لبخندم لبخند زیبائیبر چهره خسته ات نشست و دنیایت سبز شدو با گریه ام دلت لرزید و طوفانیگشت. از همان لحظه فهمیدم که تنها در کنار این نگاه پرمهر و محبت است کهاحساس آرامش و خوشبختی خواهم کرد. هرگز صدای مهربانت را که هر شب برایم لالائی می خواند فراموش نمی کنم،همان صدای قشنگی که حالا نیز به تمام دلتنگی هایم پاسخ می دهد و آغوش گرمو مهربانش را پناهگاه تمام دلتنگی هایم کرده است. مادر وقتی از تو حرف می...
7 آذر 1392

تولد مامان عزیزم مبارک

چهارم آذرماه تولد مامان عزیزم مبارک فوووووووووووووووت فوووووووووووووووت فوووووووووووووووت فوووووووووووووووت فوووووووووووووووت بیا شمعا رو فوت کن تولدت مبارک   اینم یه عالمه کادو واسه مامان عزیزم زرین جون ببخشید ناقابل دیگه خوب حالا نوبت رقصیدن خوشگلا باید برقصن   خوشگلا دارن میرقصن زشتها هنوز نشستن ...
3 آذر 1392

عاشق درس و مدرسه شدم

  بعد از سه روز تعطیلی به مناسبت تاسوعا و عاشورا باز مدرسه ها باز شد و من به مدرسه رفتم. دلم برای هم کلاسی هام و معلم عزیزم خیلی تنگ شده بود . روم نمیشه به معلمم بگم چقدر دوستش دارم. با اینکه قبلاً از مدرسه رفتن و جدا شدن از محیط گرم خونه بدم می اومد اما الان به مدرسه انس گرفتم و دوست دارم به مدرسه برم و درس بخونم . این روزها کلی می نویسم. کم کم داره دامنه لغاتی که می تونم بنویسم زیاد میشه. هر روز مامانم به من املا میگه و منم با اشتیاق می نویسم. ...
26 آبان 1392

شهادت مظلومانه امام حسین(ع) و یاران باوفایش تسلیت باد

عاشورا هر روز در کربلای دلمان اتفاق می افتد. کوشش کنیم حسین دل، به دست یزید نفس، تشنه لب شهید نشود . . . آنان که رفتند، کاری حسینی کردند. آنان که ماندند باید کاری زینبی کنند و گرنه یزیدی اند . ...
21 آبان 1392

املا گفتن به روژینا

بعد از اتمام نشانه ها درس های روژینا شروع شد و هر روز باید بهش املا بگیم. املا گفتن با چند تا حرف خیلی سخته اما کم کم با افزایش دامنه حروفی که روژینا یاد می گیره کلمات بیشتری رو می تونه بنویسه . امروز روژینا داره میره اردو . همیشه روزهایی که از طرف مدرسه میره اردو یا پارک  خیلی خوشحاله و صبح زود  پا میشه و به سرعت کارهاش رو می کنه تا بره مدرسه. کلی هم واسش خوراکی گرفتیم تا با خودش ببره هرچند که اشتهاش کمه و معمولاً اکثر خوراکی ها رو بر می گردونه. دو روز پیش هم روز دانش آموز بود که ما واسه روژینا یه لباس شیک از کرمان خریدیم.  خودش از این لباسه خیلی خوشش میاد. ...
15 آبان 1392