روژینا سلطانیروژینا سلطانی، تا این لحظه: 19 سال و 3 ماه و 14 روز سن داره

وبلاگ شخصی روژینا سلطانی

انشا یک بچه دبستانی در مورد خارجی ها

پدرم همیشه می‌گوید : " این خارجی‌ها که الکیخارجی نشده‌اند، خیلی کارشان درست بوده که توی خارج راهشان داده‌اند " البته من هم می‌خواهم درسمرابخوانم؛ پیشرفت کنم؛ سیکلم را بگیرم و بعد به خارج بروم. ایران باخارج خیلی فرغ دارد. خارج خیلی بزرگتر است. من خیلی چیزها راجب بهخارج می‌دانم . تازه دایی دختر عمه‌ی پسرهمسایه‌مان در آمریکا زندگی می‌کند. برای همین هم پسر همسایه‌مان آمریکارا مثل کف دستش می‌شناسد. او می‌گوید: "در خارج آدم‌هایقوی کشور را اداره می‌کنند " مثلن همین "آرنولد"که رعیس کالیفرنیا شده است ما خودمان در یک فیلم دیدیم کهچطوری یک نفره زد چند نفر را لت و پار کرد و بعد... ما دیدیم که چقدر زورش زیاد است، بازو دارد...
11 آبان 1392

پایان یادگیری نگاره ها

بالاخره بعد از یکماه و چند روز یادگیری نگاره ها تموم شد و روژینا تقریباً همه نگاره ها رو بخوبی یاد گرفت . البته این یادگیری  رو مدیون معلم عزیزش خانم میرزاییه که تو این مدت خیلی با بچه ها کار کرد . از اینکه روژینا می تونه بنویسه من و باباش خیلی خوشحالیم . اینکه بچه آدم داره بزرگ میشه و هر روز چیزهای جدیدی یاد می گیره خیلی دلپذیره. ...
7 آبان 1392

جوجه اردک زشت

یکی از  بعداز ظهرهای آخر تابستان بود . نزدیک یک کلبه قدیمی در دهکده  خانم اردکه لانه  اش را  کنار دریاچه ساخته بود. اون پیش خودش فکر می کرد: مدت زیادی هست که روی این تخم ها خوابیده ام . او تنها نشسته بود و بقیه اردکها مشغول شنا بودند  کم کم تخم ها شروع به حرکت کردند و با نوکهای قشنگ کوچکشان پوسته ی تخم شان را شکستند  . آنها یکی یکی بیرون آمدند اما هنوز خیس بودند و نمی توانستند که بخوبی روی پاهایشان بایستند بزودی جوجه ها روی پا هایشان ایستادند و شروع به تکان دادن خودشان کردند.تا اینکه پرها ی...
4 آبان 1392

داستان کوتاه کودکانه

کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسید: می گویند فردا شما مرا به زمین می فرستید، اما من به این کوچکی وبدون هیچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم؟ خداوند پاسخ داد: در میان تعداد بسیاری از فرشتگان،من یکی را برای تو در نظر گرفته ام، او از تو نگهداری خواهد کرد اما کودک هنوزاطمینان نداشت که می خواهد برود یا نه،گفت : اما اینجا در بهشت، من هیچ کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و این ها برای شادی من کافی هستند. خداوند لبخند زد: فرشته تو برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود کودک ادامه داد: من چگونه می توانم بفهمم مردم چه میگویند وقتی زبان آنها را ن...
4 آبان 1392

خجسته عید سعید غدیر خم ، عید امامت و ولایت ، بر شیعیان رهرو سعادت مبارک باد

        اَللّهُمَّ صَلِّی عَلَی مُحَمَّدٍ              وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ عَجِّل فَرَجَهُم   غدیر یادآور عهد من و توست ،عهدى کهسالهاست ما و پدران ما با همه وجود آن را پاس داشته ‏ایم . غدیر داستان دیروز نیست،چراغى است کهامروزمان را مى ‏افروزد و ولایت ، ریسمانى الهى است که همیشه وهمه جا ما را به سوىخود فرا مى ‏خواند،آنکه به این ریسمان الهى در آویزد از دنیا بگسلد؛ آنکه سایه پرمهر و بى بدیل ولایت رابر سر گسترد، سر بر آستان هیچ کس جز خدا فرو نیاورد . هر که حق را با امام على، (ع)، واولاد طاهرینش، بشناسد؛در میان قرائتهاى رنگ رنگ و پر فریب٬ سرگردان نگردد و آنکهعهدشکنان غدیر رابخوبى ...
1 آبان 1392

من و دستان پرمهرت

تقدیمبه معلم عزیزم خانم میرزایی می آیی و عطر حضورت فضای کلاس را پرمی کند نگاهم که می کنی، تار و پود جانملبخند می زند دست هایت، ریشه های کنجکاوی ام رامحکم می کند صدای فرشته سانت، سایه غول های نادانیرا از کوچه های جانم می تاراند عزیزترین معلمم  بی نهایت دوستتدارم امیدوارم همیشه سلامت باشید و درکنارم باشید از همینجا بر دستانتان بوسه می زنم واز ته دل میگم: دوستون دارم ...
29 مهر 1392

تکرار جملات سخت

5 بار سریع بگو : سه دزد رفتن به بز دزدی ُ یه دزد یه بز دزدید ُ یه دزد دو بز دزدید 5 بار سریع بگو : افسر ارشد ارتش اتریش 7 بار بگو : شست ، سشوار کرد 3 بار بگو : سه سیر سرشیر سه شیشه شیر ! 5 بار سریع بگو : سه دزد رفتن به بز دزدی ُ یه دزد یه بز دزدید ُ یه دزد دو بز دزدید این جمله رو اگه 2 بار هم بتونی بگی هنر کردی ! : چه ژست زشتی 5 بار بگو : لای رولت رنده ی لیمو رفته 5 بار بگو : دستم در دبه بود دبه درش دستم بود ! ...
22 مهر 1392

ساعت خنده

بچه ها دیگه درس و مدرسه بسه بیاین یه ساعت بخندیم تا حالا توجه کردین هیچ قنادی قند نمیفروشه !؟ هیچ عطاری عطر نمیفروشه قهوه خونه هام همه چی دارن جز قهوه ! جدا چرا !؟ ************** بچه که بودم باورم نمیشد دو سوم بدن مارو آب تشکیل میده تا اینکه این کارتونهای ژاپنی رو دیدم. لامصبا گریه می کنن سیل میاد ************** امروز دست خط خودمو بردم دارو خونه … بهم دارو داد ! *********************** یعنی اینقدر که واسه “اینترنت شبانه رایگان ” شب زنده داری کردم اگه واسه نماز شب ، شب زنده داری میکردم الان یه...
22 مهر 1392

چه زود بزرگ شدی

تقدیم به عزیزتر از جانم، دختر گلم، به مناسبت رفتنش به کلاس اول روژینای من، ازهنگامی که در یک روز زرد پاییزی وجودت با وجودم پیوند خورد و پس از آن حرکت های کوچکت را در درونم احساس کردم، بزرگتر از آنچه که بودی یافتمت، نه مثل یک جنین تازه شکل گرفته و ناقص، که مثل یک انسان بالغ. عزیز من؛ نه ماه انتظار برای دیدنت سخت بود اما وقتی به دنیا آمدی همان چیزی بودی که تصورش را در ذهن می پروراندم. صورت کامل قشنگت نه مثل یک نوزاد زشت تازه به دنیا آمده، ورم کرده بود ونه چشم هایت به روی این دنیا بسته، بلکه نوزاد پرجنب وجوشی بودی با چشمانی باز و نگاهی کنجکاو و پر از جست و جو که برای اولین بار بروی صورتم می افتاد. می دانستم که تو بیقرار ت...
14 مهر 1392